خرید بک لینک
یادمه نوجوون بودم یه بار زنگ زدم محل کاره بابام همیشه خودش برمیداشت یهو پسر همکارش برداشت :roll:
گفت بله ، من هول شدم بفرمایید ؟ :!:

تازه عروس بودم و بار اول بود میرفتم خرید خونه ، چیزی حالیم نبود لیمو خشک میخواستم به طرف گفتم ۱ کیلو بکشه . با تعجب گفت ۱کیلو ؟!
فکر کردم خیلی کم گفتم با بی تفاوتی گفتم : خوب ۲ کیلو بکش !
یه پوزخند زد و ۲ کیلو لیمو خشک واسم کشید . الان دخترم ۶ سالشه ولی هنوز همون لیمو خشکارو استفاده میکنم :D

یاد اون زمانایی که از گوشی بابام شارژ کش میرفتم بخیرررررررررررر :lol:
همیشه هم بهم میگفت منکه زیاد حرف نمیزنم پس چرا شارژم زود تموم میشه :D
اینم یه نوع اعترافه دیگه :|

یه روز جلسه داشتیم و ما مونده بودیم توی مدرسه معاونمونم واس اینکه بیکار نباشیم گفت از تلفن مدرسه زنگ بزنیم به مامان چند تا ازبچه ها واس یه مسابقه منم اولش ادرسو به یکی به جای هتل پردیسان گفتم پارسیان اومدم درستش کنم خیرسرم گفتم ببخشید عرذ !!!! میخوام . . .
حالا تلفنو قطع کردم دوستم غش کرده از خنده اون وسط بهش میگم حالا اون یارو که از پشت تلویزیون ! نشنید من عذرو گفتم عرذ !
یعنی اصلا مارو باید سپرد دست من !

اعتراف می کنم یه بار که مامان بابام مسافرت بودن و منو سه تا دخترخاله هام تو خونه تنها بودیم وچون خونه ما خیلی بزرگ و یه نمه ترسناکه گفتم بذار یه کم سربه سر شون بذارم :evil:

رفتم لبه پنجره ویه جیغ بلند زدم اون سه تا دیوونه هم جیغ پشت جیغ یه رنگو رویی داشتن که نگو هی داد زدم شوخی کردم مگه تو مخشون می رفت خودمم که بیش تر ترسیده بودم براشون اب قند درست کردم خیلی باحال بود :mrgreen:

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 20:31

صفحه بندی