صفحه اصلی
آرشيو مطالب
عناوین مطالب
ابر برچسب ها
تماس با ما
پروفايل
RSS
اينجا همه چيز درهمه
درباره سایت
آخرین مطالب
نیاز به نویسنده
داستان عاشقانه
داستان عاشقانه
داستان عاشقانه
داستان عاشقانه
جوک جدید
جوک جدید
جوک جدید
توهین به مقدسات
افتخارت استقلال
امکانات وب
داستان کوتاه آخرین نامه ات به دست من نرسید
این داستان واقعی نیست
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.
میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته
در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!
همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست
یه کاغذی که با خون یکی شده.
بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه
برچسب:
نویسنده: هادی عبدالهی
تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00
صفحه بندی
آرشیو مطالب
مرداد 1392
ارديبهشت 1392
فروردين 1392
آذر 1391
اسفند 1391
پيوندهای روزانه
خرید ارز دیجیتال
تحصیل در انگلستان
تحصیل در انگلستان
گروه حقوقی فرشاد قاسمی
تحصیل در اسپانیا
دانلود آهنگ جدید
خرید طلا
آرشیو لینکها
لینک دوستان
اجاره خودرو در تهران
خرید لایسنس نود 32
تبادل لینک با ما
بیت کوین
هاست ایمیل
مشاوره سئو
مشاوره سئو
تحلیل رایگان سئو سایت
خرید بک لینک
ارز دیجیتال
دانلود آهنگ جدید
خبرنامه